... ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...
( فروغ فرخزاد )
برف مي بارد
ونقش پاهايت روي برفها
وبه انتظار بازگشـــتت
آنقدر به انتظار كه تمام موهايم دارند ســـــــــفيد مي شوند
برف مي بارد
وخيره به نقش پاهايت
مثل يك مجـــــــــسمه
...نه !
مثل آدم برفــــــــــــــي
مثل يك آدم برفي ايستاده ام
برف مي بارد
ومن روي برفها مي نويسم
" آدم برفي با سرما زنده است "
پس شايد از روي عشق است اگر با من گـــــــرم نمي گيري
[آرام آرام دارد مي گذرد
آرام آرام دارد از جــاي پـــاهايت يك بعد از ظهرمي گـــذرد
... يك بعد از ظهر نه
دارد يك عـــــصر مي گذرد ]
برف نـــــــمي بارد
واز لابه لای نوری تاریک
چشــــــــمهايم به نقش پاهايت ســـــفيد مي شوند وسفيد تر
و نقش پاهايت از خجالت چشمهايم آب مي شوند و آب تر
برف نــــــمي بارد
واز لابه لای نوری تاریک
آدم برفي با تمام وجود
دارد ايستاده راه می دود
به سمت هیچ
18/10/84 عصر 
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ساعت 17:55 موضوع شعر های من | لینک ثابت
به نظر شما اين مگس كه روي صفحه ي رياضي ام ايستاده
و هي دو دستي به سر خود مي زند
در كدام مساله درمانده است؟
19/7/86
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ساعت 17:50 موضوع شعر های من | لینک ثابت
هی نیآمدی نیآمدی ، در هر حال
هی گذشت و هی گذشت با این منوال
هی ردیف در ردیف ما منتظران
در توالت ِ عمومی ترمینال
30/10/90
نوشته شده توسط امیر در جمعه سی ام دی 1390 ساعت 18:59 موضوع شعر های من | لینک ثابت
سفید ِ سفید
بجز
بینی های سرخ آدم های برفی
15دیماه نود
نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ساعت 11:17 موضوع شعر های من | لینک ثابت
یادت که نرفته چه به ما می کردی؟
روز همه را خوب سیا می کردی
از یُمن « مدرس » شدنت , آخر ترم
هی نهضت مشروطه به پا می کردی
یازدهم دیماه نود
نوشته شده توسط امیر در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 0:19 موضوع شعر های من | لینک ثابت
کدام یک از این 3 رباعی به نطر شما بهتر است؟
هر چند که کانون محبت باشد
«فرزند» به معنای مصیبت باشد
تو مرغ ِ رها یی . بـپر و اوج بگیر
بگذار که فرزند به تخمت باشد
چهارم دیماه90
بیهوده خیال تو مشوّش باشد
از غصه ی فرزند در آتش باشد
پس دست کم اندازه ی یک مرغ بفهم
یک مرغ که فرزند به تخمش باشد
ده دیماه 90
گر هستی ام از هر چه در آتش باشد
حاشا ز غم بچه مشوش باشد
من مرغ رهایم تو بگو عیبش چیست:
یک مرغ اگر بچه به تخمش باشد؟
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه چهارم دی 1390 ساعت 17:57 موضوع شعر های من | لینک ثابت
دیروز مرا به بند کشیدی
امروز به دنبال خود می کشانی
و فردا به زمین خواهی زد
امضا:31/6/79
نوشته شده توسط امیر در شنبه سی ام مهر 1390 ساعت 19:6 موضوع شعر های من | لینک ثابت
یک شاهی از آن مال و منالش نگذاشت
جز قرض برای هفت و سالش نگذاشت
البته دمش گرم : مرا کاشت ؛ ولی
یک مشت پهـِن بهر نهالش نگذاشت
16/7/90
چیزی نگذاشتیم از اندوخته ها
بهر بچه ها ــ چشم به ما دوخته ها ــ
با نظر به این که نسل ما سوخته است
« بچه ها» نگو ؛ بگو :«پدرسوخته ها».
17/7/90
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه هفدهم مهر 1390 ساعت 14:46 موضوع شعر های من | لینک ثابت
هر که از یادش عیوب ریز و کوچک می رود
مثل آن مرد کت و شلواری شیک است که :
آبرویش آخر از سوراخ خشتک می رود
نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه دهم شهریور 1390 ساعت 3:39 موضوع شعر های من | لینک ثابت
بچه ها
اعصاب دیوارها را خط خطی می کنند
دیوارها می خندند
19/6/86
تهران
(لطفا این هایکو رو بخونید و برداشت خودتون رو از تصویر ظاهری اون برام بنویسید . از نوشتن جمله ی خطرناکه خوب بود بپرهیزید تا بتونم یه برآورد درستی داشته باشم) ممنون
نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه نهم شهریور 1390 ساعت 16:59 موضوع شعر های من | لینک ثابت
قریحه ی هنری
ــ به ویژه حس آواز ــ
در طبیعت بکر
در فضای سبز
بیشتر برانگیخته میشود
(البته این را هر خری میداند)
28/4/90
نوشته شده توسط امیر در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ساعت 17:21 موضوع شعر های من | لینک ثابت
مادام ظرفها را شست و شو می کنم
مادام خانه را جارو می کنم
و مادام لباسها را اتو...
اما تو
هرگز نمی بینی
امضا:همسر مادام کوری
بهمن89
نوشته شده توسط امیر در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ساعت 19:19 موضوع شعر های من | لینک ثابت
به انتظــار من خنــــــــــــــــده می کنند انگار
تمام چوب خطــــــــــــــــهای روی این دیوار
وازاتاق من میــــــــله میــــــله زندان ساخت
همین همین همین ... چوب خــــطـّ لاکردار
گذشـــت سیصــد و شصــت و پنــج روز امـّا
گذشــت سیصـد و شصـــت و پنـج سال انگار
دوباره ســـــــــال تحــــــــویل می شود امروز
" و آن بهار و، آن وهم ِ سبزرنگ "* این بار
نشســته رو به رویم ؛ بلــــــند می گوید :
(( هـزار بار لعنت به عیدِ تو ! ــ بشمار !))
28/12/83
* و آن بهار و آن وهمِ سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت با دلم مي گفت
نگاه کن
تو هیچ گاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی
" فروغ فرخزاد"
نوشته شده توسط امیر در دوشنبه یکم فروردین 1390 ساعت 20:25 موضوع شعر های من | لینک ثابت
هر شب که چشمانم را میبندم
تا صبح دهانم باز میماند
واقعا خواب تو را دیدن این قدر تعجب آور است؟
13 / 12/ 89
نوشته شده توسط امیر در شنبه چهاردهم اسفند 1389 ساعت 4:56 موضوع شعر های من | لینک ثابت
حرف آخر را این طور زد :
هر کسی را که بگوید « خودمان آخر خطیم »
میشود راحتتر دور زد
۸۹/۱۱/۱۲
نوشته شده توسط امیر در دوشنبه نهم اسفند 1389 ساعت 9:8 موضوع شعر های من | لینک ثابت
با دسمال ابریشمی کنار نوچههاش واستاده بود . داشت تیغه ی چاقوش رو با زدن موهای پشت دستش امتحان میکرد . از دیدن خطِ چاقوها و جای تیغای روی صورتش مو به تن هرآدمی سیخ میشد. هم اسم خودش هم نوچه هاش بد دررفته بود. همین که روبه من اومد دلم هُرّی پایین ریخت . مث علم یزید چش به چشم من واستاد . تابی به دنباله ی سبیلاش داد . یه چشمش رو ریز کرد گفت:« قیافه ات خیلی آشنا می زنه. کجا دیدمت؟»
با اخم خدادادی که همیشه رو صورتم بود جواب دادم: «حتما سر گور پدرت.»
اون هم نه گذاشت نه ورداشت یکی خوابوند زیر گوشم:
ــ « این هم برای این که بدونی با یه آدم حسابی می باس چه جوری زر بزنی.»
همین طور که گوشم رو می مالیدم گفتم: « یعنی چی آقا؟ همه می دونن شغل شریف من قرآن خونی و دیدن سرکتاب و از این جور کارهاس .»
یارو گفت:« اِاِاِ... خوب این رو از اول می گفتی. »
بعد برای این که از دلم دربیاره صورتم رو بوسید و گفت: « بابام هیچ وَخ نماز نمی خون .این پول رو بگیر و یه ماه شب جمعه ها سر قبرش برو نماز و قران بخون تا روحش شاد بشه. باقیش رو هم آخر سر بهت میدم.»
توی دلم گفتم :« نه میخوام سرم رو بشکنی نه آجیل توی مشتم بریزی .مردیکه الدنگ!»
شب جمعه اول که رفتم یکی بین دو تا گلدونای سر قبرش بی ادبی کرده بود. رغبت نکردم بخونم. با خودم گفتم : « کی به کیه؟ کسی که نیس. می گم خوندم.»
شب جمعه دوم بارون لطیفی می بارید . می خواستم براش قرآن بخونم اما حسش نبود. رفتم کنار دیوارچه ی یه سایه بون کوچولو که کنار قبر بود. دیدم کسی نیس . بین دو تا گلدونا واستادم شروع کردم به خوندن . هم زمان چند تا بشکن ریز هم میزدم:
نم نم ِ بارون «
گلهای گلدون
با تو دیدن داره
با تو ... »
یه هو از پشت دیوار صدای نخراشیده ی یکی از نوچه ها بلن شد:
« اگه می خواستیم با رقص وآواز روح مرده رو شاد کنیم خودمون که چلاق نبودیم .دااش! »
صدای غیر منتظره ، وسط قبرستون متروک ، تنها ؛ در جا خشکم زد. رنگم با گچ یکی شد .حس کردم از ترس شلوارم سنگین شده. نوچه از پشت دیوار اومد طرف من. به پاچه ی راستم نگاهی کرد . گفت : « اِاِاِ...نافم توی پیشونیت ! این چه گندی بود زدی؟ دوباره مرده خور بعدی هم رغبت نمیکنه این جا واسّه دعا بخونه. تازه میدونی اگه اسمالخان بفهمه چی میشه؟اسمالخان برا یه دسمال قیطریه رو به آتیش میکشه دیگه چه برسه به این که کسی به خاک باباش بی حرمتی کرده باشه؟ اصلا اگه اسمال خان هم بخواد کوتا بیاد ما نمیتونیم . »
بعد یه لنگه ابروش رو بالا انداخت . با دستاش دو طرف دسمال ابریشمیش رو گرفت و یه چرخش داد.
من که دیدم هوا پـَسه . جَلدی چند برابر پولی که گرفته بودم حق السکوت چپوندم توی جیبش .نگاهی به پولا کرد گفت : «یعنی نرخ بابای اسمال خان همین دو زار ده شاییه؟»
گفتم :«نه نه ! هم اسمال آفا برای ما قابل احترامه هم گور بابای اسمال آقا ... ولی ... ولی به خداهمین رو بیشتر نداشتم . بیا این ساعتمم مال شما .این هم انگشترم . »
یه کم این جیب اون جیب کردم . یه سکه ته جیبم مونده بود . اون رو هم درآوردم بغض آلود گفتم :
« این رو هم امروز صب یه سید به من داده بود که برکت جیبم بشه . من هم به شما میدم ــ که انشالله به حق دوازده امام به حق فاطمه زهرا به حق امیرالمومنین ــ برکت جیب شما هم بشه »
دو سه تا ماچش کردم و سریع دست از پا درازتر تند تند در رفتم رو به ورودی قبرستون. یه کم که فاصله گرفتم سر راه یه شهید گمنام گیر آوردم . نشستم سر قبرش یه فـَـس گریهی حسابی کردم . با خودم گفتم : « بذار اگه کسی رد شد فکر کنه برا این بابا دارم گریه میکنم ...» بعد دوباره یه خورده دیگه فکر کردم و زیر لب گفتم : « اِ اِ اِ ... نکنه وقتی من هم روضه میخونم مردم هم همین کار رو میکنن؟ به بهونهی مداحی من برای بدبختیای خودشون گریه می... ؟»
همون طور که سرم پایین بود و اشک ریزون توی این فکرا بودم یه دفعه صدای چک و چونه زدن دو نفر توجهم رو به خودشون جلب کرد:
« اسمال خان ! به جون نـَـنـَـم همین شندرقاز رو هم با هزار دوز و کلک از این گدا گشنه تیغ زدم وگرنه کی دیده مداح جماعت آب از دستش بچکه؟ تازه خودت هم که پشت دیوار فال گوش بودی و تموم جیک و بوک ماجرا رو زیر نظر داشتی . به جون اسمال خان نباشه به جون نـَـنـَـم مداح بعدی برات جبران میکنم ... .» 30/6/88
نوشته شده توسط امیر در سه شنبه سوم اسفند 1389 ساعت 13:38 موضوع داستان های مینیمال | لینک ثابت
ــ « میشه این کتاب رو چند روز ازت قرض بگیرم؟»
خجالت میکشید دست رد به سینهی دوستش بزنه یه کم به دوستش نگا کرد؛ یه کم هم به کتابش. آروم کتاب رو برداشت. با دسمالی جلدش رو تمیز کرد. توی یه پاکت گذاشت. روبه دوستش گفت : « فقط خواهش میکنم که... »
بعد جملهاش رو ناتموم گذاشت و گفت : «بفرمایید! خدمت شما.»
یه سال گذشت .در خونه به صدا دراومد. پسر در رو باز کرد.جوونی هیکلی، کتاب به دست، با لبخند ملیحی گفت: « سلام . خوبی؟ببخشید یه کم دیر شدآ»
چشمای پسر یه هو روی دستای دوستش میخکوب شد . زبونش بند اومد. دوستش همون طور که هی شستـش رو با زبون خیس میکرد و ورق میزد ادامه داد:
« یه شماره تلفن یه جاش نوشته بودم نمیدونم کجاش بود پیداش کن بعدا ازت میگیرم .راستی چند تا برگش هم خونه است پیدا میکنم برات میآرم. جلدش هم وسطش گذاشتم گم نشه»
پسر هنوز همون طور زل زده بود. دوستش با دستای تپلش محکم زد روی کتفش با یه قیافه حق به جانب گفت:
« چته؟ خبر مرگ بابات رو که نیاوردم . کتابای خودم هم همهاش همین شکلیه ... .»
10/3/88
نوشته شده توسط امیر در جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ساعت 3:50 موضوع داستان های مینیمال | لینک ثابت
بيحركت ايستاده بود. با يه كلاه سبز كاموايي. يه شال سبز هم دور گردنش. هيكلش از من گندهتر بود. از بيرون همينطور به من زل زده بود. من هم از پاي پنجره به اون. چند روزي ميشد دوست شده بوديم.
* * *
امروز که از کودکستان برگشتم نبود . بغض کردم . مامان جونم ميگفت: «عیب نداره ! رفته سفر . زمستون دیگه دوباره برمیگرده.»
11/5/79
نوشته شده توسط امیر در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ساعت 14:12 موضوع داستان های مینیمال | لینک ثابت
دیگر دست به سیاه و سفید نمی زند
این مرد اسب گزیده
سر جایش خشک شده
17/10/84
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه دهم بهمن 1389 ساعت 12:50 موضوع شعر های من | لینک ثابت
من در خیابانم
نه ببخشید!
من خیابانم
پشت گوشی همراه جایی برای حرف اضافه نیست
29/1/87
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه دهم بهمن 1389 ساعت 12:48 موضوع شعر های من | لینک ثابت
در ِ اتاق آروم آروم باز شد :
:این وقت شب کی می تونه باشه؟
از لای پتو زیر چشمی نگا کردم . یه جفت پوتین گنده . آروم آروم از نوک پاهاش تا صورتش رو برانداز کردم. یه هیکل به شدت نخراشیده ولی چارشونه مث میتی کمون ( وقتی که یارو میگه این علامت حاکم بزرگه احترام بذارید).دو تا ... نه! سه تا دندون گرازی از روی لبش بیرون زده بود . چشمای ورقلنبیده ی قورباغه ای داشت . ابروهای سفید و هشتی شیطونیش از سیبیل شاعباس بلندتر بود. اینقدر بلند که چیزی نمونده بود روی چشاش رو بگیره . صورتش رو نگم بهتره: آبله رو ، دون دون ،لک لک وای وای وای. اگه از پوست سرخ و آفتاب سوخته اش بگذریم باید بگم موهای زبر ِ پشم نارگیلیش خیلی بهش می اومد.
قلابش رو چرخوند که به سمت حلق من پرتاب کنه اما من بر عکس بقیه ی مرده های بد نترسیدم . می دونستم اون هم یه فرشته است . فرشته ها قشنگند . این هم یه نقابه یا یه گریمه برای ترسوندن من . من زیاد توی داستانهام با این تیـپها همبازی شده بودم . دیگه ترسم ریخته بود .
الحمدللا از دار دنیا نه زن داشتم نه بچه نه فک و فامیل درستی که چشمم به عقب باشه . می دونستم بودن و رفتنم به حال کسی فرقی نمی کنه بجز یه مشت طلبکار که قراره از ته دل برام گریه کنن .
راستش دلواپس بهشت و جهنم هم نبودم. از قبل به من گفته بودن آدمی که توی دار دنیا سختی زیاد کشیده خدای مهربون مستقیم می فرستدش به بهشت (اگه نشد به جهنم) . این بود که از این جهت هم خیالم تخت بود.
این قدر توی داستانها با این صحنه ها آشنا شده بودم که دیگه این چیزا برام مث کارتون پینوکیو تکراری شده بود. فقط یه صحنه ی جدید دیدم که واقعا برام عجیب بود . وای وای وای:
یه حاجی آقایی یه پاش رو این ور قبر گذاشته بود یه پاش رو اون ور ــ درست روی دست راستم ــ دو تا چوب هم توی دستش گرفته بود هی تو گوشم می چرخوند. گاهی هم شونههام رو محکم تکون تکون میداد و می گفت :
اِفهَم ؛ افهم
من هم هی بهش می گفتم :آخ! آخ ! حاجی! تو رو خدا این رو از ما بکِش بیرون ! حاجی جون ــ قربون ریشت برم ــ به جان هر دو، من مرده ام. اگه من می خواستم بفهمم که تا زنده بودم می فهمیدم . یه عمری اینا رو گفتید توی گوشمون نرفت حالا میخواهی دو دقیقهای با زور چوب تو گوشمون ...؟
یه هو حاجی پاش لیز خورد افتاد روی قلبم . فوری از حالت سکته خارج شدم و به هوش اومدم . سیخ نشستم . در حالی که کفنم نمیگذاشت واضح حرف بزنم به حاجیه گفتم: مردیکه معلوم هست چه غلطی میکنی؟ فکر کردی اینجا مکتبخونه است چوب دستت گرفتی هی امام اول دوم رو یادم میدی؟
حاجی بیچاره که یه هو دید مُرده غضبآلود از قبر دراومده جادرجا دو تا سکتهی ناقص و یه سکتهی کامل زد و به همین سادگی جاش رو با من عوض کرد . من هم برای قدردانی از ایثارگری ایشون در خلال اجرای مراحل کفن و دفن لباسم رو در آوردم به میت جدید هدیه کردم .اما هنوز بیخیال بلایی که سر من آورده بود نشده بودم. صبر کردم تا بلاخره مرحلهای که انتظارش رو میکشیدم رسید . فوری دو تا چوب کوچیک گیرآوردم و پریدم توی چالی .از سر لج هی تو گوشش چرخوندم و گفتم : بیا ! حالا افهم ببین چه مزهای داره .
از طرف دیگه خودم رو هم کاملا آماده کرده بودم که اگر میت ــ زبونم لال ــ خواست جون بگیره با یه مشت بفرستمش قعر بهشت .
یه هو یه نَمه خون از گوشش ترشح کرد . چوب به گوش ، با حالت دندون کروچه مشغول بودم که یه آقایی با صدای کلفتش گفت :
آهای! چه خبرته؟ یه بار کُشتیش کمته؟ ! نگا کن ! این قدر محکم توش کردی و فشار دادی که پرده مَردهی این بیچاره رو پاره کردی!
با حالت شرمندگی چوب رو از گوشش درآوردم ؛ دیدم چوبم یه خورده وسطش شکسته یه خورده هم انتهاش خونی شده . همون طور که چوبه رو توی دستم میچرخوندم و نگاش میکردم متوجه شدم یه پسر بچه آستین همون آقاهه رو گرفته تکون میده و میگه:
بابا! بابا! ببین: پردهاش رو که پاره کرده هیچ ؛ چوب پردهاش رو هم داغون کرده .
16/3/89
نوشته شده توسط امیر در شنبه چهارم دی 1389 ساعت 10:29 موضوع داستان های مینیمال | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
POWERED BY
